من بابام مریض شده نیاز به عمل داره از وقتی اینطور شده سوند براش زدن روزی چندبار سوندش مسدود میشه باید ببرنش بیمارستان من یه برادر دارم که به اون میگن بیاد ببرتش دیشب داداشم رفته بود جواب آزمایش بابامم رو بگیره دوباره سوند بابام مسدود شد بهش زنگ زدن که بیاد ببرتش بیمارستان من قبل ازاینکه بیاد به بابام گفتم بیا با هم بریم گفت نه چون من مشکل سیستم ایمنی دارم توو محیط آلوده زود مریض میشم داداشم اومد شروع کرد بدو بیراه گفتن به من هر چی از دهنش دراومد گفت حرفایی که بهش فکر میکنم گریه ام میگیره زنش حامله ست اما خب مشکل ژنتیک دارن بار قبل سقط شد تا زنش زنگ زد که کجایی و گفت باید برم بیمارستان گوشی رو که قطع کرد منو عصبی میکرد که واکنش بدم محلش نزاشتم کلی هم بد وبیراه به بابام گفت که خسته شدم از دستت
دو تابچه گربه هستن میان توو حیاط من بهشون غذا میدم وقتی بابام با برادرم رفتن توو حیاط صدای گربه رو شنیدم رفتم دم در منو که دید شروع کرد به زدن گربه منم گفتم فکر کردی نمیدونم کار زن جادوگرته زنگ میزنه پرت میکنه یهو حمله کرد به من شروع کرد به زدنم مامانمم ازش حمایت میکنه فقط بابام اون وسط گریه میکرد میگفت نمیخواد برم دکتر
کل بدنم کبوده یه خواهر دارم که یک ماهه رفته از خونمون شهر دیگه عمدا میگفت خواهرم زنگ زده گفته از تو بدش میاد
بار قبل هم که پدرم عمل داشت داداشم اومد گفت بیا بریم بیمارستان گفتم بیام مریض میشم یهو گفت زنم خواست بیاد بیمارستان چون حامله ست نمیتونه فهمیدم باز کار خودشه
بار قبل آنقدر اذیت کردن که براشون آنقدر دعا کردم بچه اش مرد الانم دعام همینه