پارت 69
مامان و بابای سپهر با یه دسته گل بزرگ اومدن سمت ما پوزخندی زدم اینا چرا میان؟
مگه از ما متنفر نبودن؟
مگه به خون مادر بیچارم تشنه نبودن؟
الان دلشون خنک شد؟
الان تو دلشون عروسیه؟
بابای سپهر گل رو گذاشت رو قبر مامان و گفت : بهار جان تسلیت میگم غم آخرت باشه /
مادرشم که پر از افاده اونجا واستاده بود
ممنونی گفتم و از بس گریه کرده بودم سک سکه ام گرفته بود
سارا آروم طرفم گفت : بهار توروخدا بخاطر بچت اینقدرخودتو اذیت نکن / سپهر خم شد کنارم نشست و گفت : بهار عزیزم بسه دیگه گریه نکن حالت بد میشه بیا بریم خونه /
دوباره زدم زیر گریه و بلند بلند گفتم : سپهر منو نیوردی مامانمو ببینم دلت راضی شد حالا دیگه مامانمو ندارم دیگه ندارم..../
سپهر : بهار آروم زشته عزیزم /
با گریه میگفتم ازت متنفرم
گونهامو چنگ میزدم
سپهر تو مسجد یه پرسه واسه مامان و باران گرفت و مهمونا و همه فامیلامون غذا خوردن و یه تسلیت گفتن و رفتن حتی از فامیلای نزدیکم دیگه توقع ای نداشتم...
من و مامان بزرگ هنوز سر قبر نشسته بودیم و گریه میکردیم مامان بابای سپهر گفتن کاری براشون پیش اومد و رفتن