پارت 68
وقتی چشامو باز کردم تو خونمون بودیم سپهر و سارا جفتشون کنارم بودن
با دیدن چشمای بازم نگران نگام میکردن سارا : بهار؟بهتری؟ /
اشکام بی وقفه میومدن با گریه گفتم : مامانم خواهرم وای خداااااا این چه مصیبتی بود /
گریه میکردم و صورتمو چنگ میزدم سارا بغلم کرد و گفت : آروم باش عزیزم بخاطر بچه /
با گریه راه افتادیم رفتیم سر قبر مامان و باران حالم بد بود سپهر کارای خاک سپاری رو کرده بود مامان بزرگمم اومده بود تو شوک بودم! باورم نمیشد! چه بدبختی سرم اومده بود؟
کنار مامان بزرگم نشسته بودم و سرم
و سرم روی پای مامان بزرگم بود لباسای مشکیم خاکی شده بودن سارا کنارم نشسته بود و دلداریم میداد
از بس گریه کرده بودم صورتم قرمز شده بود چشام میسوخت صدای نوار قرآن تو گوشم میپیچید و میفهمیدم این خدای نیست واقعیته واقعیت!
سپهر پیراهن شلوار مشکی پوشیده بود و کنار ما واستاده بود
ازش بدم میاد تقصیر اون بود من مامان و باران رو ندیدم ازشون دور بودم از دستشون دادم
دوباره صدای گریم پیچید
دیدم مامان و بابای