وقتی مادربزرگم فوتح شد منو بابام خونه نبودیم روستای پدرم بودیم برای محرم بابام برای اینکه خالو هوای من عوض بشه برده بودم بهمون زنگ زدم و یه شکل وحشتناکی به من وارد شد بعد از فهمیدن خبر
یادمه روز عاشورا تاسوعا بود وقتی برگشتیم کوچمون پر ماشین بود در خونمون باز بود فامیل دسته دسته میریختن تو خونه (خونمون ویلایی دو طبقه بود )
یعنی فامیلای که چند سالی یبارم سراغ آدم و نمیگرفتن اومده بودن
بعد حال هممون بد بود مامانم که دیگه کلا هیچی این فامیلای فلان فلان شدم پا نمیشدم بزن با کلی بدبختی بابام نذری هایی آورده بودیم(یه طرفش سهم خودمون بود چنتا ظرف دیگش برای عمه ها و عموهایم بود که نیومده بودم ) گرم کرد به عنوان شام ساعت ۱۱ شب به اینا شام داد جایی باز نبود که بشه شام درست حسابی گرفت
واقعا آدما چقدر میتونن بی درکن بیشعور باشم وقتی یه خانواده اینجوری داغدار شده برن بس بشیننن برای غذا
یهو یادم افتاد گفتم تعریف کنم