کاش میشد الان شورابی باشم.
بیرون تا کمر برف باشه.
آسمون یک دست مخمل تیره ابر باشه.
بشینم پشت میزی که چسبیده به پنجره.
یه پنجره چوبی با رنگ آبی نفتی؛ که به خاطر پوسیدگی و کهنگی رنگ و روش رفته.
من خیره به بخار استکان چاییم و بیرون.
غرق در فکرهام.
بعد مشد عباس بیاد بشین جلوم و بگه:
چته پسر؛ امروز خیلی تو فکری؟
بهش بگم امروز خیلی ذهنم مشغول.
اونم بگه این دنیا دیروزش چه پُخی بود که امروز و فرداش باشه، چاییتو بخور تا یخ نکرده.
چاییمو بخورم.
این بار خیره شم به بیرون.
به سیاهی که تو سفیدی برف پنهان شده.
به هیچی.