زن همسایمون عادت کرده بود ساعت دو بدظهر میاومد خونمون ،منم تایم استراحتم بود به بچم گفتم هر وقت اومد بگو مامانم خوابه یک ساعت دیگه بیا
زن همسایمون فرداش دو بدظهر زنگ در رو زد
بچم در رو باز کرد گفت مامانم خوابه
بعدش بچم بلند داد زدم مامان بهش گفتم خوابی
وسط حال زیر پتو بودم خودمو کشیدم بیرون گفتم وای شمایید بیا تو
بچم گفت مامان مگه نگفتی بگم خوابی 🤐
دیگه هیچی همیشه برا همسایمون چای میاوردم اون روز پسته هم بهش دادم از خجالتی