دیشب باهم دعوا کردیم موضوعش رو الان میگم
(از سن ۱۷ سالگی تا ۲۴ با مادرشوهر زندگی کردم تو یک اتاق از خونشون .حتی تو یک ساختمان هم نه تو یک خونه . تمام حرفایی ک بهم زدن زدم تو دل خودم . با نداری شوهرم ساختم وقتی اومد خاستگاریم حتی موتورم نداشت الان صاحب خونه ماشین و موتور و همه چی شده .
تو این سالها حتی یک شبم خونه نبوده همش باید سرکار باشع گاوداری داره یک روز در میون ۵.۶ ساعت خونه هس
میوه برنج گوشت لباس کفش همه رو سعی میکنم کمترین قیمت ها بردارم
لباس ک فقط عید تاعید میخرم
۱۵۰ ملیون امشب تو حسابش بود ۱۴۰ بده کار بود میدونی چی بهم گفت باید با قناعت پیش بری تخمه نخری چیپس نخری لباس نخری و.... قناااااعت اونم کی ب منننن ماهی ۱۰۰ تخمه میخره و شاید ی چیپس . اونم خودش میخره من نمیگم . تو پیدم بهش گفتم راجب قناعت با یکی حرف بزن که ماهی ۱۰۰ خرج خودش میکنه ن منی ک انقدر باهات ساختم ..... اعصابم خورد شد خیلی خراب شدم . ب خداوندی خدا مث سگ پشیمونم که انقدر مراعات حالشو کردم . حق من بود همچین حرفایی بزنه بهم ؟)
دیشب خیلی دورم گرفت که صلح کنم اما حالم بد بود محلش ندادم
الان اومده خونه نشسته پای تی وی بهم گفت اگ خوابت میاد برو بخواب
انتظار داشتم معذرت خواهی کنه اما نکرد
الان کار درست چیه من انجام بدم بشینم یا برم بخابم؟