گوشه گير و ساده بودم شهرتم اين گونه بود
كم صميمى ميشدم چون رغبتم اين گونه بود
تا كه ديدم روى او را در دلم آشوب شد
مى شدم آرام با او عادتم اين گونه بود
مىشود روزى بگويد دوستم دارد خدا؟
در قنوت هر نمازم حاجتم اين گونه بود
در دلم ترس از نگاهش بود اما ناگهان
زل زدم در چشم هايش،طاقتم اين گونه بود
هركجا ميديدمش با هر كسى غير از خودم
مشت ميشد دستهايم،غيرتم اين گونه بود
آتشى افتاد درجانم كه او با ديگريست؟
درسكوتم سوختم من،حسرتم اين گونه بود
سرنوشتم را نوشته "عاشقىِ بى وصال"
من براى او نبودم ، قسمتم اين گونه بود