من توی زندگیم رنگ چشم های مختلفی دیدم ، سبز ، عسلی ، قهوه ای ، مشکی و ... ولی چشمای آبی اون خیلی خاص بود.
سالها پیش برای ارسال محصولات تولیدی خودمان که بصورت اینترنتی میفروختیم مجبور بودم یک روز در میان به دفتر پستی برم ، بسته های پستی رو پست کنم و برگردم
اوایل یک آقایی کار ما رو انجام میداد یه آقای کوتاه قدم کچل حدودا ۴۰ ساله که فکر میکنم مدیر اون دفتر هم بود ولی خیلی خوش برخورد بود.
یک روز که به دفتر رفتم چهارتا بسته گذاشتم روی پیشخوان و گفتم میشه اینا رو پست کنید گفت از امروز لطفا بدید خانم علی نژاد . ایشون دیگه مسئول ارسال بسته هاتون هستن
رفتم جلو سلام کردم گفتم شما انجام میدید ، سرش تو گوشی بود وقتی سرشو از گوشی آورد بیرون ، و نگام کرد گفت بله آقا ... چه چشمای زیبایی داشت ... رنگ آبی ، آبی تیره ... صورتی تقریبا لاغر و سفید ، دماغ و لب کوچیک ، چه تناسب زیبایی بود.
در اون لحظه نمیدونم چرا خجالت میکشیدم و با خجالت میگفتم بله خانوم بله اگه زحمت نمیشه ، با دستای لاغرش میخواست بسته رو بلند بکنه بزاره روی تراز ... گفتم نه خانم بدید خودم بزارم بسته رو ازش گرفتم و بقیه بسته ها رو همینطور گذاشتم روی ترازو
از اون روز تبلیغات من خیلی زیاد شده بود ، مشتری ها کیف میکردن ، چون قیمتا رو نصف کرده بودم و جوابشونو زود زود میدادم تا بیشتر بخرن
من بیشتر به پست برم
مهم نبود سود میکنم یا نه
هر روز بسته میبردم
خانم علی نژاد کم کم داشت به من عادت میکرد وقتی یه روز نبودم میگفت دیروز کجا بودید نیومدید ...
چند روز مانده به عید نوروز که همه تقریبا تعطیلات رفته بودن حتی اون آقای صاحب دفتر که کچل بود ، چند ماه بود هر روز بسته میاوردم با همکاری هم پست میکردیم هر روز حرف جدیدی بهم میزدیم و بیشتر با هم اشنا میشدیم..
اون روز بهم گفت شما کارتون چیه؟ منم توضیح دادم بهش بعد گفت عاها ... طوری گفت انگار این سوال پیش زمینه ای برای سوال های بعدی بود... گفت کجا میشینید؟ و بعدش سوالهای بیشتر و بیشتر و منم کم کم یخم آب شد منم پرسیدم.
اون روز بهش گفتم میشه شمارتو بدید با هم صحبت کنیم شب بریم بیرون شام بخوریم
گفت بله ولی قبلش میخام همینجا ناهار بخوریم میشه بری یه چیز بخری بیاری بخوریم گشنمه . تعطیلات هم که بود تقریبا همه جا بسته بود بلاخره یه ساندویچی پیدا کردم و دو تا ساندویچ و نوشابه مشکی و سس خریدم برگشتم دفتر.
گفت در دفتر رو بی زحمت از پشت ببند و اینم کلید دفتر بردار قفل کن.
اولش جا خوردم ولی از خدام بود ناهار با کسی که یه ساله محو چشمای آبیش هستم
بخاطرش آهنگ چشمای آبی تو از فروغی رو گوش میدادم شبا حالا همون چشم آبی داره بهم میگه بیا ناهار بخوریم. منم که هم گشنه بودم هم خسته میدونستم قراره بهترین ناهار عمرم باشه