۱۶سالگی پسر دوست بابام رو دیدم،وقتی ۱۰سالم بود رفتن یه شهر دیگه و رفت و آمدها خیلی کم شد
واقعا جذاب بود ولی من انگار به چشمش نیومدم،بعد از اون داخل اینستاگرام فالوش کردم
یه گفتگوی کوتاه داشتیم و تمام
من دیلیت کردم و پارسال بعد از کنکور سراسری دوباره اینستا نصب کردم
فالو کردم و گفتگویی دیگر
دو هفته از حرف زدنمون میگذشت،مزهی اون ارتباط خیلی شیرین بود هر چند پایهش سست بود؛هیچوقت فکر نمیکردم روزی میاد که من به یه پسر اعتراف کنم،
متاسفانه این کارو انجام دادم و اون هم اعتراف کرد،حس میکردم رو ابرام
بعد از ۵۰ روز به جدایی رسید
و چون جدایی از سمت اون بود من به نوعی دچار فروپاشی شدم،میدونستم که حس من عشق نبود و یه دوست داشتن بچگانه بود ولی جدا از تموم شدن اون حس،انگار غرورم ته کشیده بود،منی که مدام پسر دنبالم بود و محل نمیدادم
انگار یکباره اون چیزی که تو دو سال تنهایی ساخته بودم ویران شد.