روزهاست که حالم مساعد نیست...
با اینکه می دانم در این روزها،
بزرگ ترین نعمت،
نعمتِ سلامتیِ خودم و عزیزانم و بودنشان در کنارم است،
اما نمی توانم آن گونه که باید شاد باشم؛
غمی عظیم،
آرام و بی صدا،
در گوشه ای از قلبم رخنه کرده
و چند روز است که بیشتر از قبل مرا در گیر خویش کرده است.
در میان تمام داشته هایم،
نمیدانم چه شد که انقدر غمگینم....
و من،
چون پرندهای بی بال و پر،
میان زمین و آسمانِ خویش مانده ام.
نمی دانم اکنون
در سپیدیِ صبح ایستاده ام
یا در دلِ شبِ سیاه...
فقط میدانم
دلم روشنایی میخواهد و بس
🤍