پارت 63
مکثی کردم و قبول کردم همراهش رفتم سمت اتاقش
رو تختش دراز کشیدم و تکیه دادم به تاج تخت
سپهرم کنارم دراز کشید
کتابو باز کردم و از صفحه اول شروع کردم خوندن...
چند صفحه بیشتر نخونده بودم که چشام سنگین شد و خواب رفتم...
فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم نگاهم رفت سمت جای سپهر
اما خالی بود
حتما رفته بود سرکار
نگاه ساعت کردم 9 نیم صبح بود
خمیازه ای کشیدم
اتاق، تخت، بالش همچی بوی سپهر رو میداد..
پا شدم صبحانه کره عسل خوردم یه چای گذاشتم دم بکشه و رفتم گلا رو آب بدم
باورم نمیشد این زندگی مزخرف این روزایی میگذشت همش اسمش زندگی بود اسمش جوونی بود
خسته و کلافه بودم
در قفل بود
خانوادم رو نمیدیدم
مثل زندانی ها بودم
این چه زندگی نکبتی بود
اعصابم خورد شد زدم زیر یکی از گلدون ها و افتاد شکست
خاک و گل پخش زمین شد
گل خوشگلم پخش زمین شد
شروع کردم گریه کردم
گل رو برداشتم و ازش معذرت خواهی کردم
ببخشید گل زیبا
پشیمون بودم سریع رفتم یه گلدون آوردم و خاک ریختم و گل رو گذاشتم داخلش
اعصابم خورد بود
این چه کاری بود کردم
کاش بمیرم