یه وقتایی آدم نه میمیره، نه زندست...
فقط میمونه
میمونه وسطِ یه سکوتی که هیچکس نمیفهمه از چی ساخته شده
این روزا حال من همینه
یه جور خستگی که از تن نمیره
یه جور درد که نمیدونم باید به کی توضیحش بدم
انگار یه چیزی ازم کنده شده...
یه تکه ای که هیچ جوره برنمیگرده
میخندم، حرف میزنم، کار میکنم...
ولی تهش، شب که میشه،
میفهمم چقدر تنها موندم با چیزایی که هیچکس نمیبینه
گاهی فقط دلم میخواد یکی بفهمه
من اینجوری نبودم...
اینجوری شدم