پاییز بود
در همان فنجان کهنه دل، کنج دیوار
که لبریز از دیدار آخرمان بود .
واهیست هر امیدی، که به قامت رعنای تو ختم شود.
چشم دوختن بر روی پیراهن تو واهیست آری
صحتی نیست شقاوت تو را بر جان کشیدن
آیا جان تو سرشتی از دلتنگی من دارد تا دردی بر سینه اش بکشد؟
پروانه گر به دور شمع میچرخد زیرا حفاظتش از جان روح است نه از مال نه از دوری تو
برای آن میسوزد..
پروانه داند ، که مشق عشق بر خون جانفشانی است
میداند که در این سیه روزی روزگاران
در ظلمت هجران تو
تنها عشق است که تضاد
« زندگانی است»
نوشته خودم هست ✨