تایپیک قبلم هست میتونین ببینین قضیه چیه
چون بابا ندارم دو تا دایی بزرگترم راجب اون قضیه اومدن امشب
اونقدر بد رفتار کردن عین یک دشمن
به شدت به فکر خودشونن یکیشون ورداشته میگه من خدا خدا میکردم امشب یک اتفاقی بیوفته فقط نیام
یا اون یکی برداشته به دایی کوچیکم میگه حالا تو بهش نگو اینکار و بکن اینکار رو نکن یکوقت چند سال بعد نیاد بگه تو گفتی من اینکار رو کردم بندازه گردن تو
هیچوقت برای اینکه بابا نداشتم ناشکری نکردم هیچوقت به خدا نگفتم چرا من بابا ندارم ؟اما امشب به معنای واقعی کلمه دلم وحشتناک شکست ،لعن و نفرین نمیکنم به هیچ وجه
ولی اینکه کلا از اولش شروع کردن به خالی کردن پشت من و اون رفتار های بد هیچوقت یادم نمیره
نمیدونم چند ساعته اشک میریزم ،دلم اصلا آروم نمیشه خیلی بد شکست
برام دعا کنین توی تنها ترین حالت ممکن و بدترین شرایطم