2777
2789
عنوان

گوشیم

254 بازدید | 41 پست

امروز داشتم به پسرم غذا می دادم واسه اینکه غذا بخوره با گوشیم موزیک کارتونی می زارم با موبایلم نگه می دارم ببینه با یه دست دیگم غذا بهش میدم ، امروز گوشیم از دستم افتاد خورد به ظرف غذاش ال سی دیش شکست ، هنوز شوهرم نیومده چجوری بهش بگم 😖😔

گوشه یه طرف ال سی دیش که شکسته صفحه یه کوچولو زرد شده 😢😢😢😢😖😖😖

شوهرم بهم هیچی نمی گه اما روم نمی شه ، خجالت می کشم ، خدا منو بکشه انقدر بی عرضه ام ☹️

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

بنداز گردن بچه   

دفتر خاطرات 6 سال قبلمو پیدا کردم :) همش نوشتم کاش من و علی تا آخر عمر با هم بمونیم :|                  حالا نموندنمون هیچ :(          چرا هر چی فکر میکنم یادم نمیاد علی کیه ؟  :/

آخی فدا سرخورده و نی نی ت 

گوشیم عجیب گرون شده ب شوهرم میگم گوشی بخر میگه مگه از جایی برنده بشی کی دومیلیون میده گوشی

فقط 19 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
قبول سفارشات انواع لوازم نمدی با بهترین کیفیت دوخت😊😊
منم اگر اینکارو بکنم باید بزارم‌و برم چون گوشیمو ۳ تومن خریدم

بخاطر ۳ تومن؟😓

بیخیال😐

کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!
مثل گفتم😂اخه خودش گوشیش خراب بود نخرید برای من گرفت

اخی💘

کینه ای نبودم ،تا آن روزِ لعنتی که ماهیِ هفت رنگِ عیدمان ،وقتی خواستم آبش را عوض کنم دستم را گاز گرفت ...من ماهی ها را بی آزار و معصوم دیده بودم ،اصلا توقِع چنین برخوردی را نداشتم ...از آن روز ، من از ماهیِ کوچکِ تویِ تنگ ، بیزار شدم و هر ثانیه آرزویِ مرگش را داشتم ،،،آبش را عوض نمی کردم ،غذایش را نمی دادم ،هربار که نگاهم به نگاهِ متظاهرِ مظلوم نمایش می افتاد ، اخم هایم را تویِ هم می کشیدم ، زیر لب لعنتش می کردم و سرم را می چرخاندم ...به قدری از گازِ ناغافلش کینه به دل گرفته بودم که بعضی شب ها دلم میخواست ، او را بیندازم توی آبِ جوش تا شاید دلم خنک شود ...این حجم رذالت و سنگ دلی از من بعید بود !شاید هم بچه بودم و کمی در تصوراتم اغراق می کردم ...فقط خواستم بگویم ؛هیچ خیانتی نابخشودنی تر از خیانت در اوجِ اعتماد نیست !!!
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108