خسته ام
خسته از همه چی
از همه چی...
هنوز یه ماه هم نیست که ۱۹ سالم شده...ولی شروعش خیلی بد تر از سالای گذشته بود..🙃
من بلاتکلیفم،آیندم رو هواست...همه چیز زندگی من رو هواست...
اون روز که تیزهوشان قبول شدم فکر میکردم خوش بخت ترین عالمم و قراره موفقیت بیشتری رو کسب کنم..
زهی خیال باطل..🥲
آخ خدا،حتی حوصله ندارم بگم که چی سرم اومد یا درستش اینه که پدر بی درکم و مادر عجولم چه بلایی سر زندگیمون آوردن...فقط اینو بگم که تا چشم باز کردم سال کنکورم بود..خانوادم خودشونم میدونستن هیچ شرایطی برام مهیا نکردن با کاراشون...اون سال(کنکور۱۴۰۴) با بی انگیزگی گذشت و گند زدم ...رتبه ام ..بالا ۵۰ هزار منطقه ۳...البته تعجبی هم نداشت وقتی حتی یک خط هم نخوندم و شب امتحان دوازدهم برای پاس شدن خوندم ...گفتم بمونم برای سال بعد(کنکور۱۴۰۵)...کلی منت کشیدم تا خانوادم قبول کردن ...شروعش عالی بود ولی باز بعدش پدرم اشتباهاتش رو تکرار کرد و یه شوک دیگه به زندگیمون داد...از اون مرحله هم گذر کردم و رسیدم تا بهمن ماه..خوب میخوندم ..آخ خدایا...حتی خسته ام که بگم لجاجت های مادرم تو روند مشاوره چقدر اذیتم کرد تا اینکه دوباره رها کردم...من خسته بی انگیزه دنبال جرقه ای برای رها کردن بودم..و باز هم هیچی نخوندم ...ولی این بار اداری درس خوندن در آوردم...حالا من موندم و خانواده ای که فکر میکنه قراره امسال پزشکی قبول شم...سایت کوفتی که هیچ نمره ای برام نمیاره...یه خانواده متشنج و پر از مشکل...پدر دم دمی مزاج و وراج و وزه و بد دهن و فضول و شکاک و...مادر عجول و ساده و کم تحمل و برادر پرخاشگری که دست بزن داره و حسابی پارسال بابت نتیجه کنکور کتکم زد...کتکم میزنه و هر بار بعد کتک میگه دفعه آخر بود ولی بازم میزنه...بازم کبودی میکنه...و پدری که تا سر حد مرگ از من متنفره و مانع نمیشه...
نمیدونم تا آخر خوندید یا ن..ولی اینجا کسی هست که شاهد چال کردن آرزوهاشه..😔
و....و کلی حرف نگفته...البته از همه مهم تر...من وسط این مشکلات تنهام و کسی ندارم ...دلم بغل میخواد...حتی مدت زیادیه با خدا حرف نزدم...اونم منو نمیخواد...😭