2777
2789
عنوان

حاضر جوابی

54 بازدید | 1 پست

یه آدمیم نمیتونم حرف نزنم دیروز مادر شوهرم باز بهم گیر داد همش به پروبال میپیچه رفته بودیم همسرم متور باباش درست کنه مامانه از در خونشون اومد تو با ناراحتی شروع کرد به غر زدن همسرم خونه تازه ساخته خسیسم هست اینو مطمئنم از مامانش یاد گرفته

میشه کسایی که میخوان بیان بگن که حرف بدی نزده نیان یا بگن طلاق فلان

بعد برگشته به من میگه چرا کفشات کهنن دوسال پیش رفته برام کفش گرفته اندازم نبود منم نپوشیدم برگشته میگه مگه من نگفتم کفتاری بیار من برم برات بخرم میخواد بره یه کفش ارزون از پنجشنبه بازار که زود خراب میشه بگیره دوسال عقدم یک ماه دیگه عروسیمه ما رسم داریم عقدیم میتونیم بریم سرخانه زندگیم الانم که همه چیز گرون شده مادر شوهرم نه یلدایی آورد نه عیدی نه تولدی نه بله برون نه هیچییی حتی اومدم خونم چیزی نیاورد پاگشاهم نکرده بعد من سکوت کردممممم باز حرف زد گفت به همسرت بگو برات بخره منم دلم پر بود از همسرم گفتم یه دارو رو زوری با پول خودم میگه بگرم بعد میره برام کفش میگیره بعد گفت حتما دارو ها ضرر دارن چه داروییه منم گفتم دارو هست دیگه خدایی کتونی مشکلی نداره میاد برای من سخنرانی میکنه میگه مادرم دیده گفته برو براش کفش بگیر مادر مادر شوهرم من خیلی خجالت کشیدم گفتم منم میتونم کلی خرج کنم ولی بخاطر همسرم نمیخرم ادیت نشه تازه خونه ساخته از صبح تا شب جون میکنه برای خودش هیچی نمیخره هی خواستم هیچی نگم سکوت کنم هی حرف زد هی حرف زد هی ضربالمثل میگفت دیوانه کرد بعد منم دهنم نمیتونستم بسته نگه دارم یکم حاضر جوابی کردم از دریوز استرس دارم به همسرم چیزی نگه دعوا بشه همش میره خونشون حتی شده ۵ دقیقه خیلی ترس به دلم افتاده از یه طرف میگم ابروی همسرم بردم از یه طرف خودم کوچیک کردم آخه انقدر حالم بد شد قلبم تند تند میزد به خدا دوتا کتونی دارم دلم نمیاد میگم عید نتونستم بخرم اینارو بپوشم هیچ کس توی زندگی آدم نیست لطفا قضاوتم نکنید من همسرم خوب میشناسم میدونم نمیگیره چون کارش خیلی سخته

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز