مادرشوهرم اگه بفهمه مریض شدم و رفتم دکتر حالش بد میشه، اگه بفهمه دندون درست کردم حالش بد میشه، شوهرم ازش قائم میکنه، خودش همش تو صف دکتره اون روز فهمید میخوام برم فیزیوتراپی به زور هی میگفت من به دکتر اعتقاد ندارم😐 همه تلاششون کرد من نرم... یعنی حتی به خاطر نوه خودش،پسر خودش که بتونم بهشون رسیدگی کنم هم پیش خودش فکر نمیکرد اگه زودتر خوب بشم خب واسه اینا بهتره
لباس نو تو تنم ببینه حالش بد میشه
مدام بهم کنایه میزنه
میدونه رو خانوادم حساسم،و میدونه واسم همه کار میکنن،سعی میکنه با کنایه زدن به من و اونا حالمو بد کنه
نمیدونم آنقدر ازش تو این سایت نوشتم خسته شدم
کاش یکی درکم کنه