سلام دوستان
یکی از آشنا های ما بچش توی ی سن کنجکاویه و خب میخواد با دخترای بزرگتر فامیل باشه و اینا
بعد ی بار ی بحثی شد اینکه منو خواهرم میریم استخر اونم بیاد و اینا
بعدش ما بعد از اون بحث رفتیم و اونو نتونستیم ببریم و اصلا میترسیدیم چون خیلییی باباش حساسه
بعد به گوش مامانش رسید که ما رفتیم و بچسو نبردیم و خب کنایه زد به ما که چرا نبردیدش ی روزی رفتید که اونو نبرید بعدش گفتم بخدا اصن نشد چون نمیتونستیم بریم دنبالش و.. بعدش مامانش گفت خب جلوی اون نگو گفتم من جلو اون نگفتم اشن قصدی نداشتم اون شنید که ما میریم اونم گفت منم میام
گفت نگو و فلان کلا دخترش اینجوریه که ما هر جا بخوایم بریم میگه مامان من برم مامانش هم میگه برو مثلا من ی جا بودیم میخواستم تنها باشم سریع به دخترش گفت تو هم باهاش برو خب عصبی میشم کلا اینجوریه بعدشم مسئولیت داره من میخواستم خلوت کنم و فکر کنم تمام حواسم میرفت پیش اون خب حقم داره من خودمم تو سن اون دوست داشتم با بچه های فامیل برم و بیام ولی میفهمیدم که رغبت ندارن منو جایی ببرن منم کلا خودمو کوچیک نمیکردم نمیگفتم
خلاصه بهش گفتم به دخترت یاد بده خب بعدا براش مشکل میشه
بعد ناراحت شد و مدت ها تو قهر بود که چرا گفتم یاد بده بهش
بعد خودمم قبول دارم خب پدر و مادرا روی بچه حساسن دوست ندارن اینو بشنون
دلش شکسته به نظرتون🙄💔