پارسال تو یه شرکتی بودم مشغول خدمات مالی به او ن شرکت هنوز روز دوم نشده بود رفته بوذم اون شرکت یکی از پسرها متوجه شدم از من خوشش اومده
پسره روز اول اومد تو اتاق ما نزدیک یکساعت از خودش کارش و کار شرکت حرف زد با سرپرستمون و من هم بودم دست اخر معلوم شد همشهری هستیم وفردای اون روز پسره الکی میومد مثلا له بهانه مدرک دادن به تیم ما
تقریبا ۱۰ روزی اونجا بودم درست روزی که پسر روش تو روم باز شد از اون مکان رفتیم یکساله که رفتبم دلم برای همون هم تنگشده مبدونی هیچ کس تو زندگیم نیست همکارهام با اینکه مجذد هستن خانمها اثلا تو فاز دیگه هستن همش رقابت رفابت انگار اثلا دل ندارن