من ۱۶ سالگی ازدواج کردم و اون موقع اجازه نداشتم با دوستام برم بیرون همیشه بالام منو میرسوند مدرسه و خودشم میومد دنبالم من ۶ سال پیش پدر و مادرم نبودم اونا ی شهر دیگه بودم و من پیش مادر بزرگ ام بودم و با عمه ام میرفتم استخر یا فوتسال ولی همیشه گوشه گیر بودم تو مدرسه فکر میکردن من فرزند طلاق ام درسته اونا بهم محبت میکردن ولی هیچی جای محبت مادر رو نمیگیره ک من ندیدم تا ب خودم اومدم دیدم ازدواج کردم دوباره ب خودم اومدم دیدم بچه دار شدم و الان دوتا بچه دارم الا ک ب خودم اومدم دیدم بعد ۷ سالن زندگی مشترک عاشق شوهرم نبودم و نیستم شاید دوسش داشتم اونم بعضی وقت ها از بوش متنفرم ازش بدم نیاد ولی بروی خودم نمیارم چون دوتا بچه ازش دارم و طلاق بگیرم هزار تا انگ میچسبونن بهم همیشه دوست داشتم برم سرکار پول در بیارم دستم تو جیب خودم باسه و برا خودم خونه و ماشین داشته باشم الان برا بچهام کم نمیذارم نمیذارم بچهام ازم دور شن بهشون محبت میکنم ولی شوهرمو دوست ندارم نمیشه این طفل هارو ول کنم برم دنبال زندگی خودم و همیشه این حسرت ب دلم موند
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
وقتی آدم خوبیه چه دلیلی داره که دوسش نداری ؟؟؟عسلم بعضی وقتا شیرینش دلو میزنه
اینکه دروغ میگه قول میده سر قولش نمیمونه و اینکه نمیتونم عاشقش باشم از بوی تنش بدم میاد از قیافش اینجا تنها جایی ک میتونم درد دل کنم و خود واقعیم باشم واز روی کمبود محبت میاد سمتم ازدواجم سنتی بود اوایل خیلی دوسش داشتم ولی هیچوقت عاشق نبودم الان اصلا دوست ندارم ببینمش