سال پیش اولین سال تدریس من بود اونم تو یه مدرسه ۶ کلاسه و بی امکانات .
مدیر ما به شدت از اولیا میترسید ، با پارتی خاک تو یرش مدیر شده بود .
مادرها رو که میدید دست و پاش میلرزید ، بغض میکرد حتی یک بار جلوی مادر گریه کرد .
من پایه چهارم پسرونه درس میدادم بچه های من از ۲۵ نفر دانش آموز ۲۰ تای اون ها از غیر انتفاعی اومده بودن و خیلی توقع داشتن .
من خیلی عالی درس میدادم ، خیلی خوب تعریف از خودم نمیکنم به طوری که هر سوال رو که بچه ها بلد نبودن میرفتم بالا سرشون توضیح میدادم . همه درس رو میفهمیدند.
مدیر جلوی مادر به من میگفت چرا این کار رو با بچش کردی ؟ و من واقعا میخواستم پاشم بزنمش
اصلا از کلاس بیرون نمیرفتم و به دفتر نمی اومدم چون افسردگی گرفته بودم کل معلم ها هم یه جور دیگه فشار روشون بود طوری که از ۶ تا معلم ۵ تامون از این مدرسه امسال رفتیم .
بچه های کلاس من ۹ نفرشون به شدت شلوغ بودن فحش های ناموسی میدادن همدیگر رو تا حد مرگ میزدن ۵ تاشون رو فهمیدم که سال گذشته از مدرسه هاشون اخراج کرده بودن .
اینا تو کلاس موشک کاغذی پرتاب میکردن ، با هم درگیر میشدن طوری که رومو برمیگردوندم میدیدم دارن همدیگر رو میکشن . براشون جایزه ، تشویق ، خودم باهاشون آروم حرف میزدم از هزینه شخصی خودم هزینه میکردم انگار نه انگار .
بعد به مدیرمون گفتم که اینا باید مشاوره شن این ۹ نفر باید برن مشاوره اداره هی میگفت مدرسه بدنام میشه طوری که بچه ها می اومدن مدیر رو تهدید پرکردن که میرن اداره و مدیر خیره سرمون به بچه اصرار میکرد که نرن . و با لحن مظلومانه به بچه التماس میکرد خاک تو سرش نفهم عوضی .
با مادر هم صحبت میکردم جلوی مادر سرم داد میزد ، هی بهش میگفتم بیا مادرهای این ۹ نفر رو جمع کنیم تو یه کلاس باهاشون اتمام حجت کنیم میگفت نه میرین اداره .
آخر آبان شد ۴ بار رفت اداره گفت من کلاسداری بلد نیستم ، منم رفتم از حقم پیش مسئول مقطع دفاع کردم ، و تمام ماجرا رو گفتم . چون مادرهای کلاسم از غیر انتفاعی ۲۰ نفرشون اومده بودن ، میگفتن هر روز باید سوال ریاضی بدی من هم میگفتم هر روز نمیشه یک روز در میون خوبه مدیر میگفت چون اولیا گفتن باید انجام بدید.
به مادرا قول عوض شدن من تا اول آذر داده بود ، اینو یکی از مادرها اومد به من گفت .
دوران مجازی هم باید تا ۳ شب جواب مادرها رو میدادم یک بار ندادم گفت باید انجامبدی وگرنه تو ارزشیابی برات بد لحاظ میکنم .
همه طرح ها رو برامون اجباری میکرد، همه رو در طی ماه باید ۸ طرح انجام میدادیم با اینکه معلم رسمی بودیم .
خود مادرها هم آخر سر فهمیدن مقصر مدرسه هست و مدیر رو مواخذه میکردن .
امسال اومدم پنجم دخترونه بهترین مدرسه کسی از اولیا جرئت نمیکنه تو اون مدرسه صحبت کنه مدیرش عالیه ، خداروشکر .
تو معلم فشار نیست .
الان تموم ماجرا تموم شد و من روحم زخم شده الان خیابون میرم حتی یه مغازه میرم خرید کنم استرس دارم قرص هم نمیخوام بخورم شما بگید من چی کار کنم ؟ 🥹🥺😭
این استرسم دائم شده و تبدیل به اضطراب شده
به نظرتون باید دارو بخورم ؟