مامانبزرگم چند وقته دیسک کمر گرفتند ، از طرفی اکثر مریضی و بیماریهای رایج رو دارند مثلا چشمشون خیلی مشکل داره پاشون مشکل داره و الان دیسک کمر...!
مادرمم به تازگی مریض شدند تب و لرز و ... .
چند وقت پیش دو سه شب رفتیم پیششون و براشون غذا بردیم و لی الان سه چهار شبه
پدرم هرشب داره بعداز سرکار میره خونه مامانبزرگم
بدون اینکه به ما اطلاعی بده .
مثلا میره اونجا بعد زنگ میزنه من اینجامو نمیتونم بیام خونه ... بعد مادرم میگه خب چرا اطلاع نمیدی ، تا کی هستی و غیره ، میگه معلوم نیست.
بابام شام میان خونه و صبح سرکار و باز بعد اون خونه مامانبزرگم ! یه هماهنگی با مامانم نمیکنه
انگار نه زن داره نه بچه .
مادرمم این چند وقت خیلی ناراحت بودن
دو شب پیشم برگشت گفت بابام بهم یه عالمه غر زده
و فلان باید بمونم تو بچت مراقبته باید برم به مامانم سر بزنم.
الان اومده خونه بالاخره بعد سرکار بعد میگه چندساعت دیگه حاضرشین بریم باز...
درصورتیکه مادرم بهش گفت بریم بیرون یکم روحیم عوض شه اصلا نادیده گرفت 😐
نمیدونم چیکار کنم از دست بابام
نه زنی نه بچه ایی یسره اونجان
اصلا رفتاراش یطوری شدن و بی اهمیت نشون میدن یا از روی اجبار به مامانم میگه حالت خوبه