من یبار از سر بچگیم حماقت کردم
واقعا نفهمیدم چجور اینجور شد با پسر همین عمم نامزد کردم
خیلی پسر خوبی بود وای فقط بعنوان یک فامیل یا یک همسایه آدم خوبی بود بعنوان همسر من نه
اون قبلا با یه دختری دوست بود و دختره انگاری خیلی وابستش شده بود اما پسر عمم نخواسته بودش بعد یمدت،وقتی نامزدی کردم فهمیدم دختره گهگداری پیام میده یا زنگ میزنه حرفای معمولی میزدن اما من دوست نداشتم با نامزدم در ارتباط باشه به پسر عمم گفتم یبار و اون قول داد که دیگه جوابشو نده اما زد زیر قولش
نمیدونم اسم کارش خیانته یا نه ولی هر چی بود ازش دلسرد شدم و نتونستم باهاش ادامه بدم
دقیقا دو روز مونده بود به عقدم فهمیدم و سریع همه چیو بهم زدم اما به هیچ کس نگفتم چرا بهم زدم چون اونقدری برام عزیز بود که نخواستم آبروش بره
حالا اون دختره هم رفت و انگار فقط اومده بود که نامزدی ما بهم بخوره
و من هیچ وقت با خانواده اون عمم سرد نشدم و رابطم مثل قبل بود باهاشون حتی با پسرش هم حرف میزدم ولی مثل قبل نامزدیمون و مثل بقیه پسرا فامیله برام
حالا عمم و دخترش صبح اومدن خونمون که من برگردم به پسرشون
من دیگه به ازدواج فکر میکنم و سر همین موضوع از ازدواج فامیلی متنفرم از همه پسرا متنفرم
چیکار کنم بنظرتون؟الان خانواده اون پاپیچ شدن که چرا پارسال بهم زدین