۲۵ سالمه چند ماه پیش با صاحبکارم دعوا شدم و از سرکار در آمدم ۸ ماه اونجا مشغول به کار بودم بعد من کلا آدمیم که خیلی اهل کار نیستم دروغ چرا از سرکار رفتن متنفرم ولی اینطور نبوده کلا از بچگی پول بگیرم از مامان و بابام
همیشه بچه بودیم مامانم میگفت اگه میخوایش بزرگ شو برو سرکار بخر برای خودت یا میگفت شوهر کردی شوهرت بخره برات یا میگفت ارثیه رسید بهمون میخرم برات سقف توقع و آرزوهای ما روز به روز کوچیکتر شد
الان تو خونه داداشم ۱۲ سالشه میچرخه میگه بزنین تو سر این تا بره یه جا سرکار میخواد بخوره بخوابه تو خونه باز اینقدر دلم میشکنه مامانم هم هیچی نمیگه انگار موافقه کاملا باهاش و کلا اصلا اینا حرفای اونه که انگار فقط داداشم تکرار میکنه نمیدونم شایدم منم بی عرضه ام که نمیرم و خیلی کاری نیستم نمیدونم خسته شدم از زندگی
مامانم هم سرطان خون داره افسردگی این داغونم کرده