ـ تماس گرفتم که اگه ممکنه قرارمون همین آخر هفته باشه.من با بچهها هم هماهنگ شدم. اونا هم مشتاقن توی اون پروژه از شما مشورت بگیرن...
ـ نیازی نبود بچهها بیان. من موردی توی پروژه بود، با خودتون درمیون میذاشتم.
ـ خب... کار گروهیه. فکر میکنم اونا باشن بهتره.
ـ باشه. من مشکلی ندارم. هرجور شما راحتید.
لبهایم را به هم فشار دادم.
نمیدانست که من راحت نیستم.
اصلاً مسئلهی پروژه نبود.
آن پروژه فقط بهانه بود.
آره...
درسا درست میگفت.
دنبال بهانه میگشتم که ببینمش.
فقط نمیخواستم خودم قبولش کنم.
صدایش دوباره از پشت تلفن آمد و من سریع خودم را جمع کردم.
ـ خیلی ممنون از لطفتون. پس جمعه ساعت ده صبح خوبه؟
ـ باشه، من مشکلی ندارم، ولی شما...
مکث کردم.
ـ من چی؟
ـ شما یه ساعت زودتر بیاین، اگه میشه صبحانه رو با هم بخوریم...
ـ خببب... آخه...
همان لحظه فهمیدم.
میدانستم به این راحتی قبول نمیکند.
برای همین سریع ادامه دادم:
ـ یه مسئلهای هست. میخوام قبل از اینکه بچهها بیان باهاتون درمیون بذارم.
ـ آهان... خب باشه. مشکلی نیست. سعی میکنم زودتر بیام.
نفسم را آهسته بیرون دادم.
ـ پس منتظرتونم...
چند لحظه سکوت بینمان ماند.
دلم نمیخواست تماس تمام شود.
اما بالاخره گفتم:
ـ خدا نگهدار.
ـ خدا نگهدار...
تماس قطع شد.
چند ثانیه همانطور گوشی را در دستم نگه داشتم.
نگاهم روی صفحهی خاموش گوشی مانده بود.
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
و درست همان لحظه، نگاه درسا را روی خودم حس کردم.
سرم را بلند کردم.
هنوز روی صندلی نشسته بود.
هنوز همان لبخند را داشت.
کمی جلو آمد، با همان لبخند شیطنتآمیزش گفت:
-دیدی حدسم درست بور؟؟؟
-چه حدسی؟؟؟
ـ اینکه داداش من... بالاخره عاشق شده.
ـ درسا!
خندید.
و من، برای اولین بار...
هیچ جوابی برای انکارش نداشتم.