2777
2789

«یعنی عاشق شدم؟»

همین که این جمله از ذهنم گذشت، خودم با تمسخر خندیدم.

«نه... هه!»

سرم را تکان دادم.

«من و عشق؟ عمراً!»

درسا که از اول با دقت نگاهم میکرد، لبخندش را جمع کرد و گفت:

ـ عاشق شدی داداش... عاشق شدی، خودتم خبر نداری.

ـ چی میگی تو؟

ـ میگم عاشق شدی. وگرنه این همه تعریف و تمجید از یه نفر عادی نیست.

خواستم چیزی بگویم، اما درسا نگذاشت.

ـ نمیخوام بگم دختر معمولیه، ولی رفتار تو غیرمعمولیه. قبول کن.

نگاهم را از او گرفتم.

ـ خب... دختر خوبیه. مگه تعریف کردن از یه آدم یعنی عاشقشی؟

درسا ابرویش را بالا انداخت.

ـ نه. ولی وقتی یه نفر انقدر توی فکرت باشه که برای هر دیدنش یه دلیل پیدا کنی، دیگه یه کم مشکوکه.

لبخند کجی زدم.

ـ من دنبال بهونهام؟

ـ آره.

ـ چه بهونهای؟

ـ خودت بهتر از من میدونی.

....ادامه....

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

چیزی نگفتم.

چون ته دلم میدانستم شاید حق با او باشد.

همینطور داشت حرف میزد که تلفنم زنگ خورد.

نگاهم بیاختیار روی صفحهی گوشی افتاد.

خودش بود.

برای یک لحظه انگار تمام صداهای اتاق خاموش شد.

درسا سعی داشت صفحهی گوشی را ببیند .

لبخند شیطنتآمیزی روی لبش نشست.

ـ بیا... شرط میبندم خودشه.

بعد چشمهایش را ریز کرد و گفت:

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

ـ اصلاً رنگ و روت پرید!

سریع گفتم:

ـ چی میگی؟ رنگ و روم با یک تماس؟ بیخیال... چی رو به چی ربط میدی؟

اما صدای خودم را هم درست نمیشنیدم.

تپش قلبم امانم را بریده بود.

محکم.

پشت سر هم.

طوری که حس میکردم صدای قلبم در اتاق میپیچد و درسا هم هر لحظه ممکن است آن را بشنود.

نگاهم هنوز روی صفحهی گوشی بود.

چرا اینطور شده بودم؟

تا کجا میتوانستم حسم را پنهان کنم؟

اصلاً چه حسی؟

عشق؟

نه...

این عشق نیست.

بعد از تمرین تنیس هم همینطور تپش قلب میگرفتم.

پس این هم لابد همان هیجان بود.

فقط هیجان.

نه چیز دیگری.

سعی کردم خودم را قانع کنم.

اما قلبم انگار اصلاً با این استدلالها کاری نداشت.

درسا با شیطنت نگاهم میکرد.

ـ آهای! نمیخوای جواب بدی؟ قطع شدا ...!!!!

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

.....

تا به خود امدم تماس قطع شد ...

-لعنتی

همون لحظه تماس گرفتم با دو سه بوق تماس وصل شد ...

ـ سلام... خوب هستین؟

و من نمیدانم چرا فقط با شنیدن صدایش، آن همه تپش قلبی که چند لحظه قبل دیوانهوار بود، شکل دیگری پیدا کرد.

صدایش...

چقدر میتوانست آرامم کند.

چقدر ساده بود و در عین حال، برای من عجیب آشنا.

ـ سلامم عزیزم، ممنونم. شما خوبی؟

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

هنوز جملهام تمام نشده بود که آرنج درسا با شدت در پهلویم فرو رفت.

ـ آخ!

از درد خودم را جمع کردم و ابروهایم را در هم کشیدم.

نگاهم که به درسا افتاد، چشمهایش از شیطنت برق میزد.

با اخم ظاهری و با لبهای بیصدا گفت:

«عزیزم؟؟؟؟»

با نگاه جوابش را دادم:

«چی؟!»

از پشت تلفن صدایش آمد:

ـ شما خوبین؟

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

سریع خودم را جمع و جور کردم.

ـ بله، خوبم. پام خورد به گوشهی مبل...

درسا داشت از خنده منفجر میشد.

با اخم نگاهش کردم، دستش را گرفتم و از روی تخت بلندش کردم.

با اشاره فهماندم که از اتاق بیرون برود.

اما درسا سرسختتر از این حرفها بود.

ابرو بالا انداخت، دستم را کنار زد و از زیر دستم بیرون رفت و روی صندلی اتاق نشست.

بعد هم با لبخندی که تا بناگوش باز شده بود، به من زل زد.

انگار آمده بود شاهد تمام شدن آبرویم باشد.

از پشت تلفن صدایش را شنیدم:

ـ اخ... خیلی هم دردناکه...

ـ چیزی نشده...

خب خدا رو شکر بعد چند ثانیه مکث گفت

ـ تماس گرفتم که اگه ممکنه قرارمون همین آخر هفته باشه.

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

ادامه دارد...

ـ تماس گرفتم که اگه ممکنه قرارمون همین آخر هفته باشه.من با بچهها هم هماهنگ شدم. اونا هم مشتاقن توی اون پروژه از شما مشورت بگیرن...

ـ نیازی نبود بچهها بیان. من موردی توی پروژه بود، با خودتون درمیون میذاشتم.

ـ خب... کار گروهیه. فکر میکنم اونا باشن بهتره.

ـ باشه. من مشکلی ندارم. هرجور شما راحتید.

لبهایم را به هم فشار دادم.

نمیدانست که من راحت نیستم.

اصلاً مسئلهی پروژه نبود.

آن پروژه فقط بهانه بود.

آره...

درسا درست میگفت.

دنبال بهانه میگشتم که ببینمش.

فقط نمیخواستم خودم قبولش کنم.

صدایش دوباره از پشت تلفن آمد و من سریع خودم را جمع کردم.

ـ خیلی ممنون از لطفتون. پس جمعه ساعت ده صبح خوبه؟

ـ باشه، من مشکلی ندارم، ولی شما...

مکث کردم.

ـ من چی؟

ـ شما یه ساعت زودتر بیاین، اگه میشه صبحانه رو با هم بخوریم...

ـ خببب... آخه...

همان لحظه فهمیدم.

میدانستم به این راحتی قبول نمیکند.

برای همین سریع ادامه دادم:

ـ یه مسئلهای هست. میخوام قبل از اینکه بچهها بیان باهاتون درمیون بذارم.

ـ آهان... خب باشه. مشکلی نیست. سعی میکنم زودتر بیام.

نفسم را آهسته بیرون دادم.

ـ پس منتظرتونم...

چند لحظه سکوت بینمان ماند.

دلم نمیخواست تماس تمام شود.

اما بالاخره گفتم:

ـ خدا نگهدار.

ـ خدا نگهدار...

تماس قطع شد.

چند ثانیه همانطور گوشی را در دستم نگه داشتم.

نگاهم روی صفحهی خاموش گوشی مانده بود.

لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.

و درست همان لحظه، نگاه درسا را روی خودم حس کردم.

سرم را بلند کردم.

هنوز روی صندلی نشسته بود.

هنوز همان لبخند را داشت.

کمی جلو آمد، با همان لبخند شیطنتآمیزش گفت:

-دیدی حدسم درست بور؟؟؟

-چه حدسی؟؟؟

ـ اینکه داداش من... بالاخره عاشق شده.

ـ درسا!

خندید.

و من، برای اولین بار...

هیچ جوابی برای انکارش نداشتم.

معمار و طراح داخلی ، مدرس. 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز