مادرم دندونش مصنوعیه
از صبح پیش خودم گفتم آش درست کنم براش ببرم راحت بخوره
عصر که شد یه دفعه گوشیم خاموش شد و شارژ نمیش
همسرم خییلی ناراحت شد و غر زد که باتریش خراب شده و خو این گرونی این چه چیزی بود و ...
منم دیگه بی خیال شدم و آش رو ندادم ببره
هر قاشقی که میخوردم به یاد مادرم میافتادم
بعد از شام زنگ زدم به مادرم
کفت شام چی داشتید با ناراحتی گفتم آش دوغ😥
گفت وای راست میگی ما هم آش دوغ داشتیم دلم پیش تو بود گفتم تو آش دوغ دوس داری( باردارم)
چقدرر خوشحال شدم و خدا رو حس کردم که نخواسته من دلم بشکنه