۶ماهه که بیکارم
۴ماهه که عموم رو از دست دادم
۱ماه ونیم که پدرم فوت کرده
تو ساختمون خانواده همسرم زندگی میکنیم از سروصداهاشون و دعواهاشون نگم براتون که وقت وبی وقت همه سروصداهاشون مزاحم ارامش و زندگیمونه
خونشون مثل کاروانسرا فقط مهمون میاد ومیره حالا اینا اصلا مهم نیست پدرشوهرم تاصدای در میفهمه میاد درخونشون روباز میکنه بیینه ما کجا داریم میریم چی تو دستمونه من اصلا جرات نمیکنم مهمون خونمون دعوت کنم میاد تو پلها سوال جوابشون میکنه بیینه اینا کی هستن
شوهرمم اصلا تذکر نمیده فقط گفتم من دیگه نمیتونم بیا خونه روعوض کنیم اول گفت باشه الان که دید خونها چقدر گرونه میگه همینجا زندگی کن اینجا چشه خونه نوساز میخوای منو ببری توخونه خرابه زندگی کنم
بهش گفتم من واقعا نمیتونم خانوادتو تحمل کنم بیا جدابشیم گفت باشه مهریت رو ببخش طلاق بگیریم