۲۱ سالمه هفته دیگه هم عروسیمه دو سال عقد بودیم من اخلاقم طوریه که به کار کسی کار ندارم اصلا اهل فضولی و دخالت و خبر چینی نیستم یعنی از خونه مادر شوهرم حرف نیاوردم خونه بابام یا از خونه بابام حرف نبردم خونه اونا
شوخی و خنده و احترام و اینا رو هم باهاشون داشتم حتی بعد از دو سال طوری رفتار کردم باهاشون که همه شون پس وند اسم من جان میذارن خالی اسممو صدا نمیکنن هیچ وقت کنم همینطورم هم با خواهر شوهرم هم با مادر شوهرم ولی مادر شوهرم اینا چند جا واسه مون کم گذاشتن من پدر شوهرم مریضه سرکار نمیره مادر شوهرم و برادر شوهرم فقط شاغل هستن که برادر شوهرم هم مجرده مثلا مامانم به مادر شوهرم گفت که بره یه کیسه حنا بگیره تو عروسی یه حنابندون کوچیک داشته باشیم مادر شوهرم هم واسه اینکه اینکارو نکنه گفت ما رسم نداریم حالا میگیم این هیچی اصلا حنا بندون از مد رفته دو سال پیش مادر شوهرم واسه عقدی مون فقط ۶۰۰ هزار تومن شاباش داد دیگه کادو سر عقد هیچی نداد بهانه شون هم این بود که دست مون خالی بوده شوهرم یک ماه بیکار شد مادر شوهرم پنجاه میلیون وام بهش افتاد به تعارف نزد بگه پسر جان زنت تو عقده گناه داره یک تومن مال تو به جاش رفت تلویزیونشو عوض کرد حالا برادر شوهرم میخواست ماشین بخره مادر شوهرم رفت طلاهاشو فروخت که برادر شوهرم ماشین بخره همین کارو که کرد حس کردم اگه در آینده جاری دار بشم هوای اونو بیشتر دارن و واسش سنگ تموم میذارن حسود نیستم اما وقتی این مسائل رو کنار هم میذارم هی این مسئله میاد تو ذهنم