دوسش دارم خیلی باهاش صحبت میکردم و علاقم روز به روز بهش زیاد تز میشد با خودم مطمعن بودم خدایی هست
بارها التماسش کردم من بنده ضعیفیم منو امتحان نکنه ولی کرد
حالم همینجوریشم بد بود همینجوریشم کلی درد داشتم و به خودش پناه بردم و حالم داشت کم کم بهتر میشد
حداقل امید داشتم
ولی الان یه وقتا باهاش قهرم یه وقتا میگم نیستش یه وقتا نمیدونم چمه و چی دارم میگم یه وقتا میگم منو میبخشه یه وقتا میگم نکنه اشتباه من بوده
ولی تنها چیزی که میدونم اینه از همون بچگی هر بار سعی کردم بهش نزدیک بشم و خواستم بنده ی خوبش باشم به هر نحوی بعدش اونقدری رنجیدم که میترسم باهاش صحبت کنم میترسم دوباره صحبت کنم