پارت 56
حدود ساعت 10 بود سپهر اومد دنبالم یه مانتو شلوار راحتی پوشیده بودم
رفتیم سمت بیمارستان
هرچی بود بهتر از این بود امشب تو اون خونه که مثل قفس بود تنها بمونم
رسیدیم بیمارستان یه حس معذب داشتم
همه دکتر پرستارا سرشون شلوغ بود و مشغول کار بودن
همراه سپهر رفتم توی پاویون
سپهر : تو همین اتاق بمون رو تختم بخواب، شام خوردی یا بگم بیارن برات؟ / نگاهی به اتاق کردم و گفتم : اوم خوردم ممنون / خیله خب پس من کار دارم باید برم کاری داشتی بگو / سرمو تکون دادم و اونم درو بست و رفت
بیشتر اتاق رو آنالیز کردم پر از کمد بود که همشون قفل شده بودن و روشون برچسب یه عدد زده بودن
چند تا تخت بود و یه جالباسی که روش سه تا روپوش سفید آویزون شده بود
نشستم رو کاناپه ای که تو اتاق بود
رو میز لیوان قهوه و یه قهوه جوش و یه ظرف پر از شکلات بود
لیوان سپهر رو شناختم
برش داشتم و رفتم شستم تو اتاق یه یخچال کوچیک بود بازش کردم و یه بطری آب آوردم بیرون
تو لیوان سپهر آب ریختم و خوردم
دوباره نشستم رو کاناپه چه غلطی کردم اومدم اینجا حوصلم سر میرههه
نیم ساعتی گذشت برای خودم ترک دیوارا رو میشمردم که در باز شد یه خانم جوان که روپوش سفید پوشیده بود اومد داخل سلام کردم که به روم لبخند زد و گفت : سلااام سلااام مهمون ما، خوبی عزیزم؟ / ممنون خوبم / شکر خدا / نشست کنارم و گفت : من رو دکتر پناهی فرستاد گفت تنهایید بیام پیشتون/ سپهر؟ / خندید و گفت : بله همون سپهر شما / خجالت کشیدم و خندیدم که ظرف شکلات رو برداشت و طرفم گرفت : شکلات بخور اینجا تعارف نکن / یه دونه شکلات برداشتم و تشکر کردم