در انتهای تاریکی شب ، باد زوزه کنان در میان ابر های آرام گرفته ی طوفان ؛ زوزه میکشید....
سرد و در نگاه سطحی بی روح اما با اندکی احساس،جاودانگی در عین مشقت را فریاد میزد! آری من زمین را می گویم.
اما افسوس من کیستم که عظمت و بزرگی او را توصیف کنم!!
مادرانه نوازش میکرد...دست خنکش با بوی از خاک نم خورده و قاصدک های مرده، بر گونه هایم گذر میکرد....نسیم بود که مهر مادری را بدون قید می آموخت💖
جیگیلی جیگیلییی نانایی ناییییییی😂😂😂 همین دیگه😁 خواستم کوتاه بگم