پارت 55
فردا صبح با تکون خوردن تخت چشامو باز کردم که سپهر گفت : بخواب منم / اینقدر خسته بودم که دوباره چشامو بستم و خواب رفتم...
نمیدونم ساعت چند بود و چقد گذشته بود با احساس گرسنگی و تشنگی از خواب بیدار شدم
رو تخت سپهر بودم تختش اتاقش بوی ادکلن سپهر رو میداد...
حتی بالشت و پتو بوی سپهر رو میدادن
از جام بلند شدم و آبی به صورتم زدم و صبحونه خوردم
سپهر رفته بود سرکار
حوصلم سر رفته بود
خونه تمیز بود
لباس و ظرف کثیف نداشتم
پس رفتم حموم و دوش گرفتم
یه لباس راحتی بلند تا زانو پوشیدم رنگ آبی آسمانی
یه تل آبی ام زدم تو موهام
برای ناهار قرمه سبزی درست کردم و خوردم باید حواسم به تغذیه بچم باشه...
بعد ناهار یکم درس خوندم
و به گلا آب دادم تلفن زنگ خورد رفتم سمتش و برداشتم
بهار : الو؟ / سلام / سلام سپهر /خوبی؟ / آره بهترم / بهار من شب باید شیفت واستم منتظرم نباش / سریع گفتم : سپهر!! من شب تو این چاردیواری از ترس سکته میکنم! / میگی چکار کنم مجبورم/ کلافه گفتم : سپهر.. / عزیزم منم مجبورم، سارا ام نیست میخوای امشب رو ببرمت خونه بابام؟ / نخیر لازم نکرده / خب میگی چکار کنم / یهو فکری به ذهنم رسید و گفتم : میشه بیام بیمارستان؟ / نه اینجا بیای چکار؟ شلوغه / سپهر خواهش میکنم من میترسم تنها تو خونه دیشب یه چیزی پشت پنجره بود / اینجا کجا میخوای شب بخوابی؟ / خب اتاق استراحت تو / چی بگم بهت خودت خواستی آماده شو ساعت 10 میام دنبالت/