2777
2789
عنوان

رمان عاشقانه 😍

| مشاهده متن کامل بحث + 5845 بازدید | 125 پست
خواهش میکنم تیکه تیکهنذار معلوم نیست فرداشب بتونیم بیاییم یا هرچیزی.  یدفعه بزار همه بخونیم حال ...


قربونت باید برم فکر کنم یادم بیاد اماده نیست باید تایپ کنم حالا میخوای شما جمعه شب بیا کامل شده 😍 ممنون از اینکه دنبال میکنی نتونستی صبح ها هم بیای پاک نمیکنم هست 🤗

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

هر سال ماه رمضون یا وزنم بالا می‌رفت یا کلاً برنامه غذاییم به‌هم می‌ریخت 😅


امسال اما فرق کرد… چون با رژیم فست پرو دکترکرمانی جلو رفتم. این برنامه جوری طراحی شده که اگه روزه بگیری دقیق با سحر و افطار تنظیمه، اگه هم نتونی روزه بگیری می‌تونی مثل یه فستینگ اصولی انجامش بدی.

خودم بعضی روزها روزه نیستم، ولی با اینکه روزه نمی‌گیرم، میل به غذا هم ندارم! ولعم کمتر شده، خوابم بهتر شده و حس سبکی دارم.

اگه می‌خوای امسال هم روزه بگیری هم وزن کم کنی

یا حتی بدون روزه فستینگ اصولی داشته باشی

سایت دکترکرمانی رو حتما ببینید

شش ماه نامزدی ما بالاخره تموم شد و رفتیم زیر یک سقف . واقعا نامزدی عالی داشتم منو برو مشهد کربلا هر جمعه با هم میرفتیم نماز . خیلی خوب بود . تااینکه ازدواج کردیم ، یک خونه هشتاد متری اجاره کرده بود

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍
قربونت باید برم فکر کنم یادم بیاد اماده نیست باید تایپ کنم حالا میخوای شما جمعه شب بیا کامل شده 😍 م ...

باشه ممنون اما اگه کامل میزاشتی, بازدیدت میرفت بالا ..اخه اینجا صبر مون خیلی کمه 😍

خدایا شکرت که همیشه بهترینارو قسمت بنده هات میکنی♥
باشه ممنون اما اگه کامل میزاشتی, بازدیدت میرفت بالا ..اخه اینجا صبر مون خیلی کمه 😍

ای جانم 😍😍😍 چشم تموم شد اعلام میکنم 

سر خاطره بعدی حتما کامل میزارم 😊

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

اولین شبی که براش شام پختم قشنگ یادمه ... غذا رو سر میز گذاشتم و رفتم که سالاد رو بیارم . صدام کرد

_ مهناز یک دقیقه بیا

_ بفرمایید آقا

_ بیا بشین

_ وایسا سالاد رو بیارم الان میام

_ گفتم بیا بشین

_ باشه خب

نشستم ، تو چشام زل زد از چشاش آتیش میبارید ، ازم پرسید

_ تا حالا با چند نفر شام خوردی ؟

_ چی ؟!

_ تا حالا برای چند نفر شام درست کردی ؟

_ این اولین بارمه که خورشت میپزم چطور مگه خیلی بد شده ؟

_ ازت جدی پرسیدم

_ یعنی چی منم جدی جواب دادم

_ تا حالا با چند نفر بیرون رفتی

_ هیچ میفهمی چی داری میگی

_ اره خوب میفهمم بگو

_ شب اول زندگیمون این چه سوالیه که میپرسی تو به من شک داری ؟

یکدفعه زد زیر خنده !!!! دیوونه شده بود مدام میخندید واقعا نمیفهمیدم این خندش برای چیه !

_ چته چرا عین دیوونه ها میخندی ؟

جوابم نداد دیوانه وار میخندید و من فقط نگاش میکردم

_ دیوونه خب بگو چرا میخندی

زد تو گوشم .... اون قدر محکم که همه صداهای دورم قطع شدند .

_ روانی

از سر میز بلند شدم ، حالا دیگه گوشم فقط بوق میزد ، رفتم که بخوابم دو ساعت فقط گریه کردم اما از درد و گریه خوابم نمیبرد . خیلی تلاش کردم اما نشد . رفتم بیرون که مسکن بخورم . نبود .... یهو دیدم از تو دستشویی صدا میاد در رو باز کردم


_ یا خداااااا سامان !!!!!!



پایان قسمت امشب 

 👇👇👇


امشب خیلی کم بود میدونم دیشب هم قول دادم یادمه فردا شب حتما جبران میکنم 🙂 دوستان بابت تاخیر هم واقعا شرمندم دیر رسیدم و تا کارامو کنم و تایپ کنم طول کشید ، ان شاءالله فردا شب همون ۱ میشه ☺ بازم بابت همه چیز عذر میخوام و بابت دنبال کردنتون خیلیییییی ممنون 😍 این افتخار منه که شما دنبال میکنید 🌷🌷🌷

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

_ یا خداااااا سامان !!!!!!

_ پاشوووو !!!!

سامان خونین تو حمام افتاده بود ....

زنگ زدم اورژانس . سه ساعتی طول کشید تا به هوش اومد .

خون زیادی ازش رفته بود . اما دکتر میگفت زود به دادش رسیده بودم.

_چه عجب به هوش اومدی ! نرفتی اون دنیا نه ؟

_چرا منو نجات دادی ؟ چرا ؟ مهناز هیچوقت نمیبخشمت.

_خوبه چه رویی داری ، تو زدی تو گوش من ، تو به من تهپت زدی اونوقت تو منو نمیبخشی ؟

_بسه ، بسه برو بیرون

_ چه خبرته ؟ اینجا بیمارستانه ها.

اون مرتب داد میزد انقدر که همه‌ پرستارا اومدن و منو فرستادن بیرون .

واقعا برام عجیب بود ، چرا باید دست به همچین کاری زده باشه ؟ گیج بودم گیج تر از همیشه. 

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍

دکتر صدام کرد

_خانم سهیلی

_بله

_همسرتون میخوان ببیننتون

رفتم تو اتاقش

_بله ؟

_بیا بشین

_ باشه بیا نشستم‌ ولی اول باید بهم بگی این چه دیوونه بازی بود که کردی ؟ روز اول زندگیمون ؟ معلوم هست چکار...

_ساکت باش

_نه تو ساکت باش باید به حرفام گوش بدی

_ من دیگه نمیخوامت چرا نمیفهمی ؟ من این زندگی رو نمیخوام

_معلوم هست چی میگی ؟ خون زیاد ازت رفته بخواب خوب شی

_خوب هم میفهمم تویی که نمیفهمی من چی میگم نیری خونه چیزاتو جمع میکنی برای همیشه از زندگیم میری بیرون

فقط با تمام خشمم نگاش میکردم ، از اتاق اومدم بیرون با تمام سرعت خودمو رسوندم خونه و وسایلامو جمع کردم و ساعت ۳ نصف شب رفتم خونه پدری ام. همون پدر و مادری که هیچوقت اونطوری که باید پشتم نبودن .

🌼 یاد خدا آرامبخش دلهاست 🌼 تمنای دعا ⚘ رمان من که برا اساس واقعیته☺رمان عاشقانه 😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز