اولین شبی که براش شام پختم قشنگ یادمه ... غذا رو سر میز گذاشتم و رفتم که سالاد رو بیارم . صدام کرد
_ مهناز یک دقیقه بیا
_ بفرمایید آقا
_ بیا بشین
_ وایسا سالاد رو بیارم الان میام
_ گفتم بیا بشین
_ باشه خب
نشستم ، تو چشام زل زد از چشاش آتیش میبارید ، ازم پرسید
_ تا حالا با چند نفر شام خوردی ؟
_ چی ؟!
_ تا حالا برای چند نفر شام درست کردی ؟
_ این اولین بارمه که خورشت میپزم چطور مگه خیلی بد شده ؟
_ ازت جدی پرسیدم
_ یعنی چی منم جدی جواب دادم
_ تا حالا با چند نفر بیرون رفتی
_ هیچ میفهمی چی داری میگی
_ اره خوب میفهمم بگو
_ شب اول زندگیمون این چه سوالیه که میپرسی تو به من شک داری ؟
یکدفعه زد زیر خنده !!!! دیوونه شده بود مدام میخندید واقعا نمیفهمیدم این خندش برای چیه !
_ چته چرا عین دیوونه ها میخندی ؟
جوابم نداد دیوانه وار میخندید و من فقط نگاش میکردم
_ دیوونه خب بگو چرا میخندی
زد تو گوشم .... اون قدر محکم که همه صداهای دورم قطع شدند .
_ روانی
از سر میز بلند شدم ، حالا دیگه گوشم فقط بوق میزد ، رفتم که بخوابم دو ساعت فقط گریه کردم اما از درد و گریه خوابم نمیبرد . خیلی تلاش کردم اما نشد . رفتم بیرون که مسکن بخورم . نبود .... یهو دیدم از تو دستشویی صدا میاد در رو باز کردم
_ یا خداااااا سامان !!!!!!
پایان قسمت امشب
👇👇👇
امشب خیلی کم بود میدونم دیشب هم قول دادم یادمه فردا شب حتما جبران میکنم 🙂 دوستان بابت تاخیر هم واقعا شرمندم دیر رسیدم و تا کارامو کنم و تایپ کنم طول کشید ، ان شاءالله فردا شب همون ۱ میشه ☺ بازم بابت همه چیز عذر میخوام و بابت دنبال کردنتون خیلیییییی ممنون 😍 این افتخار منه که شما دنبال میکنید 🌷🌷🌷