سلام شبتون بخیر
خلاصه ای از داستان زندگیم میگم لطفا راهنماییم کنید
من از هفده سالگی با یه آقایی که معلم بودن مجبور شدم ازدواج کنم اولش هردوی ما مجبور بودیم
اون آقا که الان همسرمه زنش رو طلاق داده بود و یه دختر سه ساله داشت از همون موقع که قبول کرد با اینکه سن خیلی کمی داشتم واقعا مثل دختر خودمبود برام احساس میکردم چندین ساله پیشمه و اون باعث شاد پدرش رو تحمل کنم
الان که ۱۸ سالش شده مادرش اومده و داره سعی میکنم رابطه مون رو بهم بریزه ، حتی اون موقعی هم که همسرم اجازه نمیداد مادرش بچه روببینه من چندین بار به بهانه پارک رفتن وخيابون رفتن بچه رو می بردممادرش ببینه
واقعا این حق من نیست حالا که به این سن رسوندمش بخواد زندگیم رو خراب کنه