شهر پیدا بود ؛...
رویش هندسی سیمان‚ آهن‚ سنگ
سقف بیکفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را میکرد حراج
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی میبست
پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف میکرد
و بزی از خزر نقشهٔ جغرافی آب میخورد
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بیتاب
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
عشق پیدا بود
موج پیدا بود
برف پیدا بود دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ولگردی در کوچه زن
بوی تنهایی در کوچه فصل...
#سهراب_سپهری