۱۰ سال پیش با یکی که همسایه عموم اینا بود😍😍. دوست بودم قصد ازدواج ولی انگار یک طرفه بود و اون پسر قصد تیغ زدن منو داشت.😑.. چقد اون موقع وابستش شده بودم😐...چ اشکایی ک ریختم تو خلوت.😭😭😭😭..دوستش داشتم وزجر میکشیدم.😫😫.. چقد اصرار ب بیرون رفتن و. داشت ولی من محدود ب تلفن کر ده بودم فقط.... چقد پیشنهاد داشت بیا پیشم😲😲که من رد میکردم میگفتم نه☺☺☺ ..گاهی میرفتیم خونه عموم ی دیدار کوچیک ک من راضی بودم 🤗🤗 ... به همونم اما اون نه😡😡😡
باهم گپ میزدیم و خانوادش اگاه بودن ی روز خواهر بزرگش بمن گف دوستت نداره قصدش بازی دادن تو هست ..چقد اون لحظه احساس خفت کردم و از خواهرش تنفر داشتمممم👹👹👹👹
تا اینکه ... چند بار دیدم 👽به چند نفر هم توجه داره😈 یا باهاشون گپ هم میزنه.😱.. بهش گفتم منکرش شد 💩💩💩💩💩 و باز اشکمنو در اورد سرم داد زد برو خونه حالا حرف میزنیم
که من تموم کردم باهاش... ودلم شکست کلی بعد ۱سال زنگ زد و باز حس طلبکارانه که کوشی کجایی و ... ک من الکی گفتم نامزدیمه گف واقعا دوستش داری گفتم اره و من باز شکستم🤕🤕🤕😭😭😭
عموم از اونجا رفت و کلا رابطمون قطع شد
.. داشتم میرفتیم جایی ک دیدمش..جلو در خونشون و ما تو ناشین بودیم و همسرم رف خرید و من همش نگاش میکردم.. ولی اون نشناخته بود منو من ۶سال ازدواج کردم یا ی بچه...
ولی تا دیدمش هنوز همون شکلی کلی خداشکر کردم ک زندگی من عالی همسرم عالی و اون چی تازه فهمیدم چقد اخلاقش حرف زدناشون بمن نمیخورد وسطح پاییین
ولی همسرم ماه ماه فرشتس
به اون فکر نمیکردم ا هیچ وقت ولی این دیدار کلی شوک خوشحالی بهم وارد کرد... ک بیشتر ب همسرم افتخار کنم وقدرش بدونم خدامو شکر کنم