تو اوج جوانی، زنِ مردی شدم که سالها از من جلوتر، در مسیرِ زندگی قدم برداشته بود...
من هنوز ابتدای راه بودم؛ با آرزوهایی که تازه داشتند شکل میگرفتند، با شوقِ تجربه کردنِ جوانی، با دنیایی که هنوز برایم تازه بود؛ و او، بخش بزرگی از این دنیا را سالها پیش پشت سر گذاشته بود.
اختلاف فقط چند سال روی شناسنامه نبود؛
اختلاف، میانِ دو فصلِ کاملاً متفاوت از زندگی بود.
من در سنِ ساختنِ فردا بودم و او در سنِ جمعکردنِ خاطراتِ دیروز.
من دنبال تجربههای تازه بودم و او بیشتر با گذشتهاش زندگی میکرد.
و چه تلخ است وقتی یک زن، درست در سنی که باید جوانی کند،
مجبور میشود با مردی همقدم شود که سالهاست از آن فصل عبور کرده...