زاهدی مهمان پادشاهی بود
به وقت طعام کمتر از ان خورد که ارادت ان بود
و به وقت نماز بیشتر از ان خواند که عادت اوبود .
به خانه برگشت و به فرزندش گفت سفره ای بی انداز تا تناولی بکنیم
فرزندی داشت صاحب فراست
گفت مگر در قصر شاه غذا نخوردی
پدر گفت چیزی نکردم که به کار اید
شصت فرزند باخبر شد که پدرش ریا کرده پیش سلطان
گفت پدرجان؟
برو نماز راهم قضا کن که چیزی نکردی که به کار اید