### بعد از باخت
گاهی آدم برای رسیدن به کسی،
آنقدر از خودش میگذرد
که وقتی به مقصد نمیرسد،
دیگر چیزی از خودش برای برگشتن ندارد.
تو رفتی،
اما فقط خودت نرفتی؛
بخشی از اعتماد من هم با تو رفت،
بخشی از باورم به دوست داشته شدن،
بخشی از زنی که پیش از تو بودم.
هنوز گاهی به التماسهایت فکر میکنم؛
به حرفهایت،
به لحظهای که خیال کردم این بار واقعاً مرا میخواهی.
نمیفهمم چطور کسی میتواند اینهمه برای برگشتن اصرار کند
و بعد، وقتی دوباره دلش را به او سپردی،
اینقدر راحت برود.
شاید من عاشقِ تو نبودم؛
شاید عاشقِ امیدی بودم که با تو ساخته بودم.
عاشقِ این خیال که یک نفر بالاخره میماند،
بالاخره مرا انتخاب میکند،
بالاخره کاری میکند احساس نکنم نادیده گرفته شدهام.
اما تو آمدی،
امید ساختی،
مرا به خودت نزدیک کردی
و بعد همان امید را از زیر پایم کشیدی.
حالا من ماندهام
و یک مشت خاطره که نمیدانم با آنها چه کنم؛
نه میتوانم نگهشان دارم،
نه میتوانم دورشان بیندازم.
هر خاطرهای را که لمس میکنم،
درد تازهای از جایی درونم بلند میشود.
من برای تو قمار کردم؛
با آبرویم،
با آرامشم،
با اعتمادم،
با قلبم.
فکر کردم اگر همهچیزم را وسط بگذارم،
شاید تو هم چیزی برای ماندن وسط بگذاری.
اما تو فقط برداشتی و رفتی.
حالا سختترین قسمت ماجرا این نیست که تو دیگر نیستی؛
سختترین قسمت این است که باید با خودم زندگی کنم
و هر روز به خودم یادآوری کنم
که چرا برای کسی که ماندنش قطعی نبود،
اینهمه از خودم را باختم.
شاید یک روز دوباره آرام شوم.
شاید یک روز بتوانم بدون لرزش از کنارت عبور کنم.
اما امشب هنوز نه.
امشب هنوز دلم برای چیزی میسوزد
که شاید هیچوقت آنطور که من میخواستم وجود نداشت.
تو رفتی،
و من ماندم با قلبی که هنوز دوستت دارد،
با عقلی که دیگر باورت نمیکند،
و با روحی که باید از میان این همه ویرانی،
آرامآرام خودش را دوباره پیدا کند.