اکثر مردم ها همینن...
من تولد دو سال پیشم، شوهرم نه تنها یادش نبود بلکه از همیشه دیرتر اومد خونه...پسرمم مریض بود اون شب تا صبح استفراغ کرد و تب داشت ...شوهرم نه تنها کمک نکرد بلکه چندبار با صدای بچه بیدار شد اومد منو دعوا کرد که تقصیر توئه بچه مریض شده...
تنهایی تا صبح بیدار بودم بالاسر بچه و اشک ریختم...
دیگه انتظاری ندارم ازش...پارسال تولدم گفتم پول بده اونم داد خودم باهاش پسته خریدم برای خودم چون بچه شیر میدم گفتم تقویت بشم...
تازه شوهر من دو سه سال اول زندگی خیییییلی اهل سورپرایز بود....کیک و شمع و کادو و....
یعنی میدونم بلده. ولی میگه حوصله ندارم اون اول زندگی بود ذوق داشتم الان ندارم...