عزیزترینم...
هنوز خزان نرسیده، اما دل من زودتر از تمام فصلها به پاییز نشسته؛
انگار نسیمی از سمت خاطراتت وزید و تمام غبارِ دلتنگی را بر جانم نشاند.
زمان میگذرد، عقربهها به دنبال هم میدوند، فصلها عوض میشوند؛
اما بعضی آدمها از دل نمیروند...
و اگر روزی خواستی بدانی چقدر دوستت داشتم،
اگر روزی شک کردی که نامت چه جایگاهی در قلبم داشت،
بگو بر سر مزارم نام تو را آرام صدا بزنند...
آنوقت شاید ببینی چگونه قلبی که سالهاست خاموش به نظر میرسد،
با شنیدن نام تو دوباره به تپش میافتد.
و من، با تمام این دلتنگی،
از تهِ قلبم آرزو میکنم زندگی آنقدر با تو مهربان باشد
که هیچوقت جای خالیِ مرا احساس نکنی...
خوشبخت باشی، حتی اگر سهم من از تو
فقط یک خاطرهی جاودانه باشد.
بماند به یادگار