پارت 51
دوباره حالت تهوع داشتم
پنجره رو باز کردم یکم هوای خونه عوض شه
آبپاش رو برداشتم به گلا آب بدم
نیم ساعتی مشغول رسیدگی به گلا شدم
که دردی زیر دلم میپیچید نفسم از درد گرفت
نشستم رو زمین درد ول کن نبود
به بددبختی خودمو به تلفن رسوندم و شماره سپهر رو گرفتم
بعد دو بوق سریع برداشت : الو... الو سپهر توورخدا بیا خونه سریع... چی شده بهار؟... بیا خونه/تلفن رو قطع کردم نفسی نداشتم که بتونم حرف بزنم از شدت درد حالت تهوع گرفته بودم درد تا مغز استخونم میرسید
جیغ زدم و گریه میکردم ده دقیقه نشد در با عجله باز شد و سپهر اومد داخل چهرش نگران و ترسیده بود
سریع اومد طرفم و گفت : رنگ به رو نداری چی شدی؟ کاری کردی تو خونه؟ / سرمو به معنی نه تکون دادم و گریه میکردم سپهر لباس بهم پوشوند سریع و بغلم کرد رفتیم
از شدت درد گریه میکردم و با هر ترمز گرفتن سپهر جیغ میزدم از درد...
بالاخره رسیدیم بیمارستان سریع رفتیم داخل اتاق دکتر
خانم دکتر سریع معاینم کرد
و سونوگرافی انجام دادم
خداروشکر برای بچه اتفاقی نیوفتاده بود...
نفس راحتی کشیدم و خیالم راحت شد..
خانم دکتر : عزیزم مورد خاصی نیست درد های بارداریه احتمالا فشار به شکمت و خودت آوردی،باید بیشتر مراقب باشی مخصوصا بارداری برای شما تو این سن کمی خطرناکه مخصوصا که کم خون هم هستید باید زیر نظر پزشک باشی /
حالم کمی بهتر شده بود
از اتاق دکتر اومدم بیرون سپهر رو صندلی ها نشسته بود
همیشه منو میورد بیمارستان خودشون
فک کنم چون اینجا آشنا بود خیالش راحت تر بود
با اومدنم از اتاق اومد سمتم خانم دکتر طرفش گفت : آقای دکتر زیادی نگران هستین اما سعی کنید خانمتون رو زیاد تو خونه تنها نزارید امروزم خوبه به موقع آوردینشون/ سپهر کمی باهاش حرف زد و ازش تشکر کرد و آروم آروم داشتیم میرفتیم
سپهرم پشت سرم داشت میومد که در کنار میز پذیرش میترا رو دیدم که واستاده بود!
فقط یبار چشم تو چشم شدیم که با کینه و نفرت نگام میکرد
نگاهمو ازش گرفتم و برگشتم سپهر رو نگاه کردم که هول شده بود سوئیچ رو داد دستم و گفت : تو برو تو ماشین من میام / بدون حرف سوئیچ رو ازش گرفتم خواستم برم که میترا اومد طرفمون و گفت : خیلی خوشحالی نه؟! / هیچی نگفتم که سپهر اومد جلوم واستاد و رو به میترا گفت : عزیزم بسه بزاره بره حالش خوب نیست نباید سرپا باشه / میترا پوزخندی زد و کمی هولم داد و گفت : چیه نکنه پاش چلاق شده / یکم به عقب متمایل شدم و آخی گفتم سپهر دست میترا رو پس زد و گفت : میترا درست رفتار کن خجالت بکش ازت کوچیکتره/ میترا هیچی نگفت و با نفرت نگام میکرد از اینکه کمی حداقل سپهر طرفدارم شده بود کور سو امیدی تو دلم نشست
رو کردم به میترا و گفتم : نمیدونم چرا اینقدر باید به خون من تشنه باشی... من ورودم به زندگی سپهر نه دست خودم بود نه دست سپهر خیلی ام جای نگرانی نداره چون منم این زندگی رو نمیخوام و یه روز تموم میشه منم زوری اومدم تو زندگیش / میترا : چه پرویی تو، تو به هم جنس خودت رحم نکردی عشق منو دزدیدی الان دنبال چی هستی؟! / من عشق تورو ندزدیدم من فقط.../ با اومدن دوتا پرستار طرفمون حرفمو خوردم و با عصبانیت نگاش میکردم یکی از پرستارا رو به سپهر گفت : مبارکت باشه آقای دکتر باباهم که شدین / قیافه سپهر و میترا و من دیدنی بود سپهر نگاه میترا کرد و سپس رو به اونا گفت : شما کار ندارین اینجا واستادین/ پرستار : نه امروز بخش خلوته/ سپهر رو از جلوم با عصبانیت پس زدم و رفتم سمت خروجی بیمارستان
سوار ماشین شدم صورتم عرق کرده بود سرمو به صندلی تکیه دادم تا بیاد و بریم نمیدونم این میترا کار و زندگی نداره همش میاد بیمارستان دیدن سپهر
از بس اومده بود دیگه اینجا همه میشناختنش حتی اونو بهتر از من میشناسن !