2777
2789
عنوان

یه سوال

| مشاهده متن کامل بحث + 292 بازدید | 42 پست
تجربه اس و از خیلیاااا شنیدم

من در مورد پسرای چشم آبی یا سبز خوندم که کلا موجودات بلندپروازی هستن ، اون بیشتر منظور ش مسایل پولی و مالی بود البته ، شاید این که شما میگید هم برمیگرده به همون روحیه به نوعی سلطهگری ، اینکه همه رو داشته باشند

بچه‌ها اگه امرور خرید سوپرمارکتی دارین، پیشنهادم اینه که خریدتون رو از سوپرمارکت دیجی کالا انجام بدین. 😄

هم تا ۹۹٪ تخفیف داره، هم یه کد تخفیف ۵۰۰ هزارتومنی داره.

کد: ATP5

ارسالشم انگار رایگانه

من گفتم اینجا هم بذارم شاید به دردتون بخوره. 🌸

ااون رو نخوندم راستش ، فقط در مورد قهوهای و مشکی بود . شما چشم رنگی هستید ؟

اره

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

یکی دیگه از کاربران هم نظر شما رو داشت تقریبا ، جالبه

اگه شما هم دقت کنی یه مدت تو بیرون متوجه میشی اون حسی که میگیم رو ، و یا حتی اون تفاوت آرامشی که وقتی موقع صحبت و نگاه و.... به آدم میدند بیشتر شبیه ترس و...

اره تو یکی از شخصبت شناسی ها بود که برای آمریکابود فکر میکنم انسانهایی که صورتشون از پیشونی به پایین ...

شاید تاثیرات مواد شیمیایی و هورمونی داخل بدن که رو شکل چهره هم تاثیر میذاره و همزمان رو شخصیت . البته در نهایت تعهد برمیگرده به ذات آدمی و تربیت درستش

نه ربطی ندارهمن خودم چشام مشکیه خاکی خاکیم غرور و اینا ندارمرفیقم قهوه ایه مغروووور

البته مطلبی که من خوندم لزوما شاید یه مطلب علمی هم نبوده یا شایدم یه جاهایی درست باشه یه جاهایی نه

اره

من اینو جایی نخوندم ، صرفاً یه حس درونی هست ، حس میکنم دخترایی چشم رنگی ، چجوری بگم مظلوم تر یا آروم تر هستن ، حس میکنم بر خلاف ظاهر مغرورشون گاهی ، اما در کل ساده و آروم هستن

شخصیت ادما به رنگ چشم نیست

به ذاتشون و تربیت خانوادگی برمیگرده

دراینده رفتار شما مهمه اگه به همسرت احترام بزاری الویت قرار بدی عشق بدی بهترین زندگی رو داری محبت کنی محبت میبینی حال دل زن که خوب باشه اون زندگی بهشته

هر چیزی که به قیمت از دست دادن آرامشت تموم بشه ، زیادی گرونه! رهاش کن..🌌

من اینو جایی نخوندم ، صرفاً یه حس درونی هست ، حس میکنم دخترایی چشم رنگی ، چجوری بگم مظلوم تر یا آروم ...

واقعا هم همینطوره

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108