بخدا خسته شدم چادرمو مامانم سوزونده بعد میگه به زور تو
سوزوندی در صورتی که من اصلا اتو کردم داد و بی داد که اتو
کردن بلد نیستی اتو نکن و اینا منم گریه بخدا اتو نکردم زیر بار
نرفتم گفتم خب بهتر میگم چادر ندارم میگذارم کنار گفت نه
همینو که سوخته باید بپوشی نمیگذاره استایل خودمو داشته
باشم به زورم به چیز سوخته تنم میکنه گفتم حداقل برام یه
چادر سفارش بده میرم بیرون آبروم نره گفت پول نیستش
همینو بپوش اعصابم خورد شد گفتم چطور تو ماه به ماه چادر
از پیج های مختلف سفارش میدی خب یکیشو بده من بخدا آبرو
خودتونم میره میگه نه باید با این بیای حسابی گریه کردم
نمیدونم چرا هرچی خدا رو صدا میزنم جوابمو نمیده حاجتم
نمیده بخدا خسته شدم