پارت 49
چشماش غمگین بود
با اومدنش تو هال از اینکه بوی عطرشو حس نکنم قیافش رو نبینم رفتم تو اتاقم و درو بستم قفل کردم
ازش متنفر بودم
چند روز بعد****
چند روزی میگذشت من و سپهر هیچ کاری بهم نداشتیم
سپهر میرفت سرکار و میومد منم تو خونه یا آشپزی میکردم یا با نی نی حرف میزدم
همیشه ام قبل از اینکه سپهر برسه خونه میرفتم تو اتاقم و درو قفل میکردم تا روی نحسشو نبینم
سارا ام خیلی وقت بود ندیده بودم احتمالا سرش درگیر دانشگاه و اینا بود
داشتم آش درست میکردم برای خودم یه تاپ گشاد رنگ صورتی پوشیده بودم که بزرگیش تا روی رونم بود
یهو در خونه باز شد و سپهر اومد داخل
مگه صبی نرفته بود شیفت؟!
بی توجه بهش رفتم تو اتاقم
و لباسامو با تیشرت و شلوار عوض کردم
مجبور بودم بخاطر غذاهام برم تو آشپزخونه
سرگرم درست کردن آش بودم اونم لباساشو عوض کرد و اومد نشست رو مبل و تلویزیون روشن کرد
آش آماده شد و برای خودم تو ظرف ریختم و نشستم رو صندلی داشتم میخوردم که سپهر اومد تو آشپزخونه : برای منم یه کاسه آش میریزی / بدون حرف پا شدم یه کاسه آش براش آوردم و نشستم دوباره رو صندلی
بدون هیچ حرف بدون هیچ نگاه
داشت با قاشق با غذاش بازی میکرد و آروم گفت : بهار؟ / بله/ سنگینی نگاهشو احساس میکردم
میشه نمکپاشو بهم بدی / نگاهم رفت روی نمک پاش روی میز
دست بردم و برش داشتم و به طرفش گرفتم که از دستم گرفت و دستش با دستم برخورد کرد یه لحظه نگاهش کردم که اونم داشت بهم نگاه میکرد
اما سریع نگاهمو ازش گرفتم