راستش هدفم آشنایی و درد و دل هست..
یه جایی خوندم اگه استرس داری..اگه حالت بده..اگه درد و غصه وجودتو پر کرده و داری جلوی چشم همه به خصوص خودت نابود میشی یا اگه احساس میکنی باید خودتو خالی کنی ، شروع کن حرف بزن..بلند و آزاد!
یه موقع هایی آدما قلبشونو از سینشون در میارنو اونو پرت میکنن..اون موقعس که بهشون میگن سنگ..میگن لجن..دیگه اسمشون آدم نیست..اسمشون پست تر از پسته..
آدما به دو دسته تقسیم میشن..یکی آدمای خوب یکی بد..یه مرزی هم بینشون وجود داره که بهش میگن تعادل..
کل زندگیمو تلاش کردم روی این خط وایسم..ولی یه جاهایی به خودم میومدم میدیدم نه تنها رو مرز نیستم بلکه اونو رد کردم..ینی یا یه آدم بد شدم یا یه آدم خوب..
بعد یه مدت همین مرز رو رد کردنه بهم آسیب میرسوند..مثلا اگه خوب میبودم ازم سوءاستفاده میکردن اگه بد میبودم سرزنشم میکردن و ترد میشدم..
اینا تجربه های من توی میان سالی نبودن..اینا تجربه های من وقتی بودن که باید عروسک بازی میکردم و دامن های رنگارنگ میپوشیدم..آدما یه چیزایی رو زود تجربه میکنن مثل پیر شدن...تنها شدن..اینکه تو اوج بچگی شبا بیصدا گریه کنی و از تولدت متنفر باشی اسمش اتفاق و سرنوشت نیست اسمش تلخی و بیرحمی روزگاره..خلاصه کلی گذشت تا متوجه شدم..یه روز شمام متوجه میشید هیچوقت هیچکس نگاهتون نمیکرد و میتونستید هر کاری که دوست دارید انجام بدین و از ترس بعضی نگاه ها خودتونو از تون کارا محروم کردین..چیزی که میره و میاد و زیاده حرفه..نمیگم خیلی آدم خوبیم و هیچوقت پشت سر مسی حرف نزدم و زود قضاوتش نکردم..ولی..
ولی بیاید همه به هم قول بدیم هیچوقت زندگی هیچکسو قضاوت نکنیم و پشت سرش حرفشو نزنیم..
دنیا خیلی کوچیکه..حرف برمیگرده و مثل یه سیلی محک توی صورت میخوره..