امروز تولدمه؛ اما عجیبترین قسمتِ بزرگ شدن اینه که هر سال بیشتر از قبل میفهمی چقدر از خودِ قدیمیت دور شدی.
امروز به جای شمع، دلم میخواست چندتا از غصههام رو فوت کنم... شاید این بار آرزوم خودم بودم؛ همون آدمی که یک روز به زندگی امیدوار بود.
بعضی تولدها جشنِ اومدن نیستن؛ یادآوریِ تمام چیزهاییان که در این یک سال از دست دادی، آدمهایی که رفتن، حسهایی که مُردن و خودت... که دیگه شبیه گذشته نیستی.
با این حال، یک سال دیگه هم گذشت. و من هنوز اینجا هستم؛ کمی خستهتر، کمی غمگینتر، اما هنوز نفس میکشم....