چند سالیه که طعم زندگیو ازم گرفتی.
نه اون سال کنکورم لذت بردم
نه سالی ک پشت کنکور بودم
نه وقتی ک داشنگاه رفتم
نه وقتی ک ازدواج کردم...
تو هیچوقت به من فرصت شاد بودن ندادی.
هیچوقت نزاشتی توی حال زندگی کنم.
همش ی حسرتی ته دلم بود ک
اگر بیشتر خونده بودم میشد؟ صدای درونم میگفت، اره میشد. چیه مگه صبح تا شب میخونی برنامه میریختی روزی ۸ ساعت هر دقیقه ۳ تا تست!
یساله بدون تفریح بدون چی... دوباره فرداش روز از نو روزی از نو...
یروز دیر پامیشدم میگفتم ای بابا دیگه صبحم از دست رفت.
صبح پامیشدم میگفتم بازده م پایینه
شب میخاستم بخابم برنامخ ریزی فردا...
یه هفته میخوندم یه هفته نه..
تا اینکه امسال
نازی شکستت داد!
این رابطه ی عاطفیه سمی رو پایان دادم.
بهت ثابت کردم ک من ادمی نیستم ک باخت بدم.
حس حسرتو از بین بردم.
دیگه برام مهم نیست چی قبول بشم
من ماه ها شبانه روز درس خوندم
شوهرداری کردم،درس خوندم.
رفتم دانشگاه وسط امتحانا خوندم.
حتی اینقدر برام حریف ساده ای بودی ک امتحانای ۴.۵ نفر دیگرم میدادم..
با معین دعوا کردم ،ولی درس خوندم.
امسال کلاس کنکور نرفتم ، ولی خودم خوندم.
کتاب نخریدم ولی خوندم .
کلاس و مدرسه رو بهونه نکردم.
روزایی بود ک مریض بودم ولی خوندم.
جنگ بود ولی خوندم.
نهایی های چندین بار ترمیممو باز ترمیم کردم..
روزایی بود که مامانم بابام هیچکس باورم نداشت ولی من برای اینکه خودمو ب خودم ثابت کنم خوندم.
امروز... نمیدونم شاید هر درسیو ۵.۶ تا
۱۰ _ ۱۲ تا تست زده باشم...
نمیدونمم چیزی قبول شم یا نه
اماااا
من تلاش کرده بودم.
من اگر قبولم نشم، فکر تو
انگ تو
اینکه من تلاش نکردم و صدمو نزاشتم
تموم شد و رفت
حالا با خیال راحت
روانشناسیمو ادامه میدم.
میرم سر کار و
به شوهرم میرسم.بهش عشق میدم. ازش قدردانی میکنم ک این مدت حواسش بهم بود.
و تو!
دشمن مزخرف من! تموم شدی.
بای🤭